سارا نفسم، نفسم سارا، سارا عشقمسارا نفسم، نفسم سارا، سارا عشقم، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره

عزیز دل مامان بابا

خاطره

1390/9/26 1:28
نویسنده : مامان
170 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دلم. الهی مامانی فدات بشه. دردت به جونم مامان.

مامان امشب حال و هوای عجیبی دارم. خیلی دلم میخواست بابایی کنارم بود. امشب بابایی اولین اهنگ دوران اشناییمون برام فرستاد. خیلی خیلی سوپرایز شدم. تمام خاطرات اون روزا برام زنده شد. یاد اولین روزی که با بابایی رفتیم پارک لاله.

خیلی خوش گذشت. بابایی صبر کرد کلاسمون که تموم شد منو رسوند خوابگاه. رفتم لباسامو عوض کردم و با بابایی زدیم بیرون. خاطره انگیز ترین روز زندگیمون بود. الهی فدات شم بابایی.

بابایی اون کافه ای که اولین بار با هم رفتیم یادته؟؟ یادته چقد بهم خندیدی؟؟؟ گفتی نسرینم اینجا کجاست؟؟ :)

اما غذاش خوشمزه بود مسودم. یادته اونروز عصر تو پارک؟ اون نیمکت یادته؟ نیمکتی که تو بغلم عین یه بچه گریه کردی. اون خپل خوشکل قرمز رو واسه اولین تولدم دادی. عاشقتم مسودم. تو بهترینی واسم. امشب دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده مسودم. یاد اون شیر کاکائو تو پارک بخیر. میخوام یه اعترافی کنم عزیزم. با اولین قورتش ترسیدم مریض شم. بهت گفتم من دوس ندارم ترسیدم ناراحت شی. توهم گفتی خوب بریزش.

رفتی واسم کلی خوراکی و کیک و بیسکوییت خریدی.

 کنارت همیشه حس میکردم خیلی بچم. همش دعوام میکردی میگفتی نسرین توروخدا یه کم بزرگ شو.

یادته بهت گفتم بابابزرگ؟ کلی ناراحت شدی و دعوام کردی گفتی دیگه بهم نگو بابابزرگ. منم لج کردم همش بهت گفتم اغ بابا. از خنده دلتو گرفته بودی . بهم میگفتی ای که الهی اغ بابات قربون اون دل کینه ایت بره.

اخ مسودم یاد اون روزا بخیر.

یاد همه مهربونیات و خوبیات. با این اخلاق بد من با اون همه قهرام و نازکردنام باز هم عاشقانه بهم محبت کردی.

 اخ. یادم رفت از عسل بگم. عسلم دلم برات تنگ شده. اولین عروسک عشقم بودی. با اون همه عروسک جور واجوری دارم تو برام رنگ و بوی دیگه ای میدی. بوی عشق و محبت و خوبی میدی.

 یاد دربند بخیر یاد اون روزا که تنها پناهم تو بودی مسودم. یاد اون مغازه تابلو فروشی. یادمه بهم میگفتی تو با علاقه تابلو رو نگاه میکردی و من با علاقه تو رو که محو تابلو شده بودی.

 منو دعوت کردی گفتی بیا باهم یه چیزی بخوریم. تعجب کرده بودم اینجور پسر خاله شده بودی!! گفتم نه دیرم شده. سریع رفتی برام یه پیراشکی بزرگ با یه لیوان بزرگ ابمیوه خریدی. جلوت خجالت کشیدم پیراشکی بخورم. صبر کردم روز بعدش روزمو باهاش باز کردم.

اون روز که بهم گفتی بیا کارت دارم یادته؟؟ بهت گفتم خوابتو دیدم . خواب دیدم منو دزدیدی. گفتی خوابت بی مربوط به دیدار امروزمون نیست.

مسودم زندگی ما سراسر عشق و علاقست.

از خدا میخوام تا اخر عمرم تو رو سایه سرم قرار بده. درسته زندگیمون سر و سامونی نداره . درسته اواره خونه این و اونیم. اما تا وقتی کنارمی خوشبخت ترین دختر عالمم.

با عشق میپرستمت و از خدا میخوام جبران همه خوبیاتو بکنه. ایشالا همیشه بهتریناااااااااااااااا رو برات فراهم کنه.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (2)

مامان نفس طلایی
29 آذر 90 16:56
این خاطرات و این روزا واقعا بهترینه


ممنونم دوست خوبم. شاد باشید.
نوشين
30 بهمن 90 13:01
سلام عزيزم.خيلي وب زيبايي داري.خيلي خاطراتت و نوشته هات به دل ميشينه.منو همسرم هم عاشق همديگه بوديم وهستيم.اين خاطره ات رو كه خوندم ياد دوران دوستي خودم و همسرم افتادم.واقعا" زندگي با عشق زيباست وتحمل هر سختي رو آسون ميكنه.اميدوارم خوشبخت باشين


ممنون. این خاطراته که یاد اوریشون زندگی من و خیلی های دیگه رو شیرین و شیرینتر میکنه.
همواره پیروز باشید دوست من.